تبلیغات
ماجرای دوقـــ♡ـلوهای افسانه ای - یادش بخیر...
یادش بخیر...
یادش بخیر...
اون روزایی که سارا و اسرا خیلی کوچیک بودن...
روزایی که همه می گفتن آخه کی این دوتا بزرگ میشن؟؟
اون روزایی که تمام دغدغه های خاله های دوقلوی دوقلوها، این بود که از مدرسه برگردن و سارا و اسرا رو ببینن و باهاشون بازی کنن...


شب هایی که با گریه های پیاپی سارا و اسرا، خیلی تلخ می گذشت
و روز هایی که با خنده ها و شیرین کاری هاشون عین باد می گذشت


یادتونه؟
وقتایی که دوقلوها باهم گشنه شون می شد، مامانشون یکی رو دست یکی از خاله ها می سپرد و شیشه شیر میداد دستش

اون موقع باید خاله ها به خیلی نکته ها توجه می کردن و حتی استرس می گرفتن
نباید سر شیشه شیر محکم بسته میشد، شیر باید از آب جوشیده شده درست می شد، نباید می ذاشتن شیشه ی خالی رو مک بزنه، چون هوا می رفت تو معده اش...

همیشه بعد از شیشه خوردن، منتظر بالا اوردنشون بودیم و این اتفاق حتمی بود
روز هایی که شیشه شیر داغ رو زیر شیر آب یخ نگه می داشتیم تا زود تر سرد بشه...

وااااااای یادش بخیییییییییییییر


[ دوشنبه 24 آبان 1395 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ خاله های دوقلو ] [ نظرات دوستان () ]
آخرین مطالب